تبليغاتX
دیار مهـــــــر

دیار مهـــــــر

1...2...

1-  در جستجوی نیمه ی گمشده !

خانم محرابی می گه : من و مامانم وقتی برای داداشم می ریم خواستگاری ، اول از همه به ناخنهای دختره نگاه می کنیم اگه ناخنهاش سوهان زده و مرتب باشه ، در مورد دختره فکر می کنیم در غیر این صورت وقتمونو تلف نمی کنیم !

همسایه مون می گه : ما وقتی می خوایم بریم خواستگاری ، اول به زنگ خونه ی خانواده ی دختر نگاه می کنیم ، اگه کثیف باشه می فهمیم آدمهای شلخته ای هستند !

یکی از فامیلها می گه : من وقتی برای پسرم می رم خواستگاری ، اول از همه به پاشنه ی پای دختره نگاه می کنم ، اگه پاشنه ی پاش ترک داشته باشه ، عقب عقب برمی گردم .

خانم رستمی می گه : اگه خانواده ی خواستگار بگن ساعت 5 میایم خونه تون و به جای ساعت 5 ، ساعت پنج و ربع بیان ، بی بر و برگرد ، عذرشون رو می خوایم !


2- عشق در نگاه اول !

گاهی وقتها یک نفر با یک حرف ، تمام باورهای قدیمی رو زیر سوال می بره . نظر شما در باره ی این حرف جبران خلیل جبران چیه ؟!

چه‌ نادانند و ساده اندیش، آنان‌ كه‌ می‌پندارند عشق‌، از طریق همنشینی دراز مدت و همراهی‌ مستمر پدید می‌آید. حقیقت‌ آن‌ است‌ كه‌ عشق‌ و محبت حقیقی‌، حاصل‌ تفاهم‌ روح‌ و روان طرفین است‌ که در یك‌ لحظه حاصل می گیرد و احتیاج به گذشت زمان طولانی ندارد. عشق اگر در یك‌ لحظه‌ ایجاد نگردد، با گذر سال‌ها و نسل‌ها نیز به‌ وجود نخواهد آمد.

پی نوشت :

من همیشه تو قورمه سبزی ، قلم گوساله میندازم و چند لحظه قبل از کشیدن ، بیرونش میارم .( شما هم امتحان کنید خیلی خوشمزه می شه )  دیشب می خواستم قلم رو بیرون بیارم ، اما در آخرین لحظه ، قلم تلپی از بالا افتاد تو قابلمه و روغن قورمه سبزی پاشید به موکت و پرده و گاز و همه چی رو چرب و چیلی کرد ! به خاطر این خراب کاری ، تا یک ساعت مجبور شدم بشور و بساب کنم ! بعد از یک ساعت ، با وجود اینکه خیلی خسته و کوفته بودم گفتم کاش 
می شد گنده کاریها رو همیشه اینقدر راحت رفع و رجوع کرد !
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:9  توسط مریم  | 

ای روزگار گاو !

ای روزگارِ گاو

من گاو بازِ چابك و بی باكم

دانم كه بی‌شعوری و داری دو شاخِ تیز

تا سازی ام هلاك.

بسیار حمله كردی و نفكندیم به خاك

بسیار سُم بر زمین كوفتی ز خشم

اكنون تو خسته مانده و من

همچنان به پای

شاخَت اگر به پنجه ی چون آهنم فتاد

بینند ، مردمی كه تماشای ما كنند

پشت كه بر زمین رسد

و برد زان كیست !

رحیم معینی کرمانشاهی

پی نوشت :

- اگه یادتون باشه یک بار چند تا نقاشی از استاد کاتوزیان گذاشتم این بار در ادامه ی مطلب ، چند تا نقاشی از استاد کاتوزیان و دو تا از شاگرداش رو براتون گداشتم  .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:33  توسط مریم  | 

نمایشگاه کتاب !

چند  سال پیش معلم نمونه شدم (معلم نمونه رو بر اساس امتیاز انتخاب می کنند من کلی تقدیرنامه و تالیف و تحقیق و پیشنهاد و ..داشتم ) همه ی جوایز به یک طرف ، اینکه گفتند روز جمعه می خوایم ببریمتون نمایشگاه کتاب به یک طرف ! همسرم گفت می خوای بری ؟ گفتم معلومه که می رم ! تو که نمیای با هم بریم ، فکر می کنی دیگه چنین فرصتی  گیرم میاد ؟
 ملیحه دوست و همبازی بچگیهام هم معلم نمونه شده بود و تو این سفر همراهمون بود . صبح روز جمعه با یک اتوبوس قدیمی از جلوی اداره کل راه افتادیم . نزدیک ظهر رسیدیم تهران. آقایی که به عنوان مسئول همراهمون بود گفت اول می ریم نماز جمعه ( این یکی رو از قبل اعلام نکرده بودند ! ) جاتون خالی آیت الله جنتی امام جمعه بود ! بعضیها نماز خوندند ، بعضیها نخوندند ( از الان بگم کامنت سی یا سی ننویسید ها ! وای به حالتون اگه فیل تر بشم ! ) از مصلی که امدیم بیرون همکارهای خانم ، راست ایستادند وسط خیابون ! من گفتم بریم تو پیاده رو  . دو تا خانم که با همدیگه دوست بودند و خیلی دلشون می خواست لیدر و سر دسته باشند گفتند : نه نه ! تو خیابون که باشیم برادرها بهتر می بیننمون (منظورشون همکاران آقا بود ) همون موقع یک پلیس آمد و گفت چرا ایستادید تو خیابون ؟! یکی از همون خانمها گفت : ما شهرستانی هستیم ، وایسادیم اینجا تا همکارامون بیان . پلیسه گفت شهرستانیها وسط خیابون منتظر همکاراشون می ایستند ؟! بفرمایید تو پیاده رو !...خلاصه آبرومونو بردند ! بعد رفتیم ناهار خوردیم ... جای شما خالی . آقایی که مسئولمون بود حسابی به خورد و خوراکمون می رسید ! ساعت سه و نیم ، چهار رسیدیم نمایشگاه . گفتند تا ساعت 6 و نیم وقت دارید ،تو نمایشگاه باشید یعنی فقط 3 ساعت !!!
من به خانمها گفتم اینجا چون شلوغه و نمی تونیم همه مون با هم باشیم بهتره از همدیگه جدا بشیم . ملیحه گفت من از تو جدا نمی شم ، می ترسم گم بشم !  ملیحه چون معلم ابتدایی بود و  می خواست کتابهای کمک اموزشی برای مدرسه شون بخره یکی دو ساعت منو تو غرفه های کودکان چرخوند ، بعدشم گفت بیا کمکم کن تا برای ریحانه دو سه تا کتاب بخرم ( ریحانه دخترش بود و 15 -16 سال داشت ) چشم به هم زدیم شد ساعت 6 و نیم و من فقط یک کتاب برای هانیه دختر یکی از همکاران عزیزم گرفتم !

پی نوشت :

- تو مترو  پر از تابلو بود ، خروجیها کاملا مشخص بود ، با این حال اون دو تا خانم( که گفتند ما شهرستانی هستیم ! ) قدم به قدم از مسافرها و مامورها آدرس خروجیها رو می پرسیدند !
- نمایشگاه خیلی شلوغ بود ، کلی از وقتمون تو شلوغی هدر رفت .
- تو اتوبوس کلی با ملیحه خاطرات بچگی مون رو مرور کردیم و سراغ همسایه های قدیمی رو گرفتیم . این قسمت بهترین قسمت این سفر یک روزه بود . یکی از خاطراتی که باعث شد کلی بخندیم این بود: نادره عادت داشت سکه های یک ریالی و دو ریالی رو بذاره تو دهنش ! یک بار یک دوزاری رو قورت داد نادره برای اینکه ما باور کنیم سکه رو قورت داده ،عکس رادیولوژیش رو نشونمون داد ، دوزاری تو عکس کاملا مشخص بود ! خلاصه دکتر دارو داده بود و دو زاری دفع شده بود (گلاب به روتون) نادره و ملیحه دو زاری رو شسته بودند و باهاش از آقای شهبازی بادکنک خریده بودند !!! ... نادره الان دکترای فیزیک اتمی داره و با همسرش تو انگلیس زندگی می کنند !


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:48  توسط مریم  |